|
|
هستی محمدی
(
|
|||||||||||||||||||||||
![]() |
پدر |
| درج شده در تاریخ ۹۰/۰۷/۱۶ ساعت 20:02 بازدید: 435 نفر |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
من سالهاست به تو تکیه کردم قامت جوان ورعنایت دستهای مهربان وخسته ات سدی شده میانه مشکلات من وتو وشادی را به من هدیه و اشکهایت را از من پنهان کردی تو در طوفان زندگی غرق شدی تامرا به آرامش برسانی ولی امروز قامتت خمیده وموی سفیدت را دیدم دلتنگ و ناراحت شدم توبا تبسمی پر از عشق غصه را از قلبم دور کردی تا ابد دوستت دارم پـــــــــــــــــــــــــــــدر | ||
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
| انجمن های مستقل | |
![]() | رو به فردا |
![]() | از نیستان |
![]() | خیرین مدرسه ساز |
![]() | بولوت |
![]() | کندو |
| ایجاد انجمن مستقل | |
کاربران آنلاین






soheyla )
خانه
دوستان (0)
گالری تصاویر (0)
کلیپ ها (0)

اپیلاسیون (خانم خانما)
ماه رجب و رغایب
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio*




دار قالی و دخترک
فروش قطعات تفکیکی ویلایی در آچاچی 09148025615
رتبه بندی شرکتها


















































































وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من
مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.
پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید .
کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .
پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.
خواهرم میگه : دلم برای بابا تنگ شده.
گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر
دلداری به خواهرم به روی خودم نمیارم.
می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟
صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .
میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟
پشتمو می کنم به خواهرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو
نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما
زندگی جدیدی داریم.
میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و صورت منو بر می گردونه
سمت خودش. نگاهش به صورت خیسم خشک میشه. اشکهام فرصت
خودنمایی پیدا میکنن. بابا جون خیلی دوستت دارم .:(
5@};-
ولی امروز قامتت خمیده وموی سفیدت را دیدم دلتنگ و ناراحت شدم@};-
وآسیب دید .عابرانی که رد می شدن به سرعت اورا به اولین درمانگاه
رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیر مردراپانسمان کردند.سپس به اوگفتند :
باید از شماعکسبرداری شودتا جایی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشد
پیر مرد غمگین شدگفت عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست پرستاران
ازاو دلیل عجله اش راپرسیدنداو گفت:همسرم در خانه سالمندان است .
هرصبح به آنجا می روم وصبحانه را با او می خورم .ونمی خواهم دیر شود.
اما من که می دانم او چه کس پرستارگفت خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم
او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد حتی مرا هم نمی شناسدپرستار با
حیرت گفت :وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هرروز برای صرف
صبحانه پیش او می روید ؟پیر مرد با صدایی گرفته وبه آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است.
@};-
خدا همه پدر مادرارو عمر بده
[-Oaz
همه رفتگان رو هم بیامرزه
لطفا به مطالب من سر بزن
ممنون از این مطلب که گذاشتی-با تمام احترام و ادب تقدیم@};-
ZEGZ